بسم الله الرحمن الرحیم
من همیشه خودمم مخصوصا در لباس پوشیدن
گاهی که میخوام عوض بشم و لباسی که باهاش راحت نیستم رو میپوشم حس ناراحتی میکنم و یک نگاه توی آیینه به سر تا پای خودم میندازم و زود یک چیز راحت تنم میکنم
من وقتی قصد رفتن به باشگاه را دارم ، بیشتر خودمم
به این معنی که لباس کاملا راحت و دمپایی و نهایتش صندل پام میکنم و کیفم رو میندازم روی دوشم و تروکـــ ون تروکـــ ون میرم به باشگاهی که خدارو شکر نزدیکه و چند تا کوچه با خونم فاصله داره.
و اما مطلب این است که یکی از همین روزها که کاملا خودم بودم و داشتم یواش یواش میرفتم طرف باشگاه
همین دو روز پیش! از خیابان که رد میشدم دو دختر خانم نوجوان که سرکشی و بی پروایی بعضی دوران نوجوانی کاملا در رفتارشان هویدا بود وقتی رسیدم آنطرف خیابان در ساعت شش بنده قرار گرفتند و از حرفهایشان اینطور فهمیدم که یعنی آنها طوری صحبت میکردند که من بفهمم که آنها هم ورزشکار اند و الان هم بیکار اند و اگر برویم پیتزایی چیزی الان بخوریم با هم خوب میشود ..!
و من اندیشه کنان که ای خدا ، ما رو چی حساب کرده ای؟ واقعا فکر نمیکردم در مورد من همچین فکری کنی و اینطوری بخواهی آزمایشم کنی
آخه پیتزا ! قبل تمرین؟
آخه خدا اینها که نزدیک سن دختر خودم هستند
واقعا از دست خدا ناراحت شدم و فهمیدم من رو به هیچ چی حساب نمیکنه که اینطوری امتحان میکنه
یک بار دیگه سر به سرم بگذارد چله را خواهم شکست.
پ.ن: با توجه به اینکه فیلترینگ به بعضی کلمات حساس است تروکـــ ون تروکـــ ون را اینطوری نویشتم!
نکته دان.
برچسب:
نویسنده: رضا صادقی